تبليغاتX
ققنوس شب

ققنوس شب

کلبه شبی است برای پنهان کردن ستاره ها و ماه هر کس از سیاهی های این زمانه گله دارد بیاید با کوه جدای

الهه

 

تا ابد تنها به تو عاشق خواهم ماند.
وقت باران هواي دلهامان چه غريب ميشد
تو ازاد ميشدي و من اسير تو
اقاقي هاي نمناک همرنگ نگاهت بود
چه رنگي ميزدي بر روزگار غم زده ام
مي گفتم :بهار باور مني پاييزام نکن
وتو با ان نگاه هميشه غريبت عاشق ترم ميکردي
ومرا تا خانه دوست ميبردي.........!
من عاشق ياس بودم و تو دلت همرنگ ياس
غروب ها عطر دلت مرا بي قرار ميکرد
مي گريستم و با يادت زير باران تر ميشدم
يادت هست..............!
عاقبت رفتي و مرا با ياسها و اقاقي ها تنها گذاشتي
هنوز هم وقت باران دلم را سخت در دست مي فشارم
تا مبادا با طپش هاي بي موقع اش اين و ان را خبر کند
باران که ميزند خيس نگاه اسمانم
ياسي از باغ خدا ميچينم
وعطر دلت باز بي قرارمميکند
کاش ميشد تو را از خيالم بيرون بکشم و بگويم
يادت هست..........!!

 

این مطلب زیبا رو هم الهه خانم برامون فرستادند

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 5:13  توسط امیر احمدی  | 

رضا تهرانی

 

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت

6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند.  

خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.

  

هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي!

  

از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم.

در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟

جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.

گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني.

به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.

 

این مطلب زیبا رو دوست عزیزمون آقای رضا تهرانی

برامون فرستادند که همیین جا از ایشون تشکر می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 5:11  توسط امیر احمدی  | 

ساحل صبوری

 

ميتوانم قلبي داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نورانيت عشق الهي در آن تجلي کند.

ميتوانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادي را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحاني من هستم.

ميتوانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات زندگيم باشم.

ميتوانم آن قدر آنقدر قلبم را سرشار از عشق و محبت کنم که ديگر جايي براي کدورت و دلخوري نباشد.

ميتوانم به خاطر همه آن چيزهايي که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم.

ميتوانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روي زمين باشم.

ميتوانم در مسير رسيدن به کمال و ترقي تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران.

ميتوانم هرگاه نياز به مدد الهي داشتم دستم را به سوي آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب او را صدا زنم.

ميتوانم به آنچه خداوند برايم در نظر گرفته راضي باشم يعني جهان آفريده شده.

ميتوانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، خواهرم ،برادرم و  همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم.

ميتوانم در تصميم گيري هايم از استاد بزرگ يعني تجربه کمک بگيرم.

ميتوانم بدبيني را از خود دور کنم و به خوش بيني به زندگي رو بياورم.

ميتوانم خالص ترين و پاک ترين بشوم و بدون توجه به اوضاع کنوني عالم اين گونه باقي بمانم.

ميتوانم با دعا و مناجات خالصانه به سوي درگاه الهي حقيقت را بيابم.

من ميتوانم اگر بخواهم.

شما هم ميتوانيد اگر بخواهيد

 

همين الان.......در همين لحظه...

* يک نفر به در فکر شماست

*يک نفر نگران شماست

*يک نفر دلش براي شما تنگ شده

*يک نفر مي خواهد با شما حرف بزند.

*يک نفر مي خواهد که با شما باشد.

*يک نفر آرزو داره تا شما مشکلي نداشته باشيد.

*يک نفر اميد به پشتوانه شما و حمايت شما دارد.

*يک نفر مي خواهد دستهاي شما را نگه دارد.

* يک نفر مي خواهد همه مشکلات شما حل شود

* يک نفر مي خواهد شما خوشحال باشيد .

*يک نفر مي خواهد شما او را پيدا کنيد

*يک نفر موفقيت شما را داره جشن مي گيره

*يک نفر دوست داره به شما هديه بدهد.

* حتي يک نفر فکر مي کند که خود شما هديه هستيد.

*يک نفر شما را دوست دارد.

*يک نفر آرزو دارد که شانه شما براي حل مشکلاتتان باشد.

 

يک نفر منتظره تا اين متن را دريافت کنه ... بفرست .. به هرکس که انتظار داره و حتي نداره بفرست . بفرست  تا اون يکنفر خودش پيش شما برگرده

 

آسمـان را ستـاره زيـبـا مي کند

 بـاغـچـه را گـل

چـشـم را اشـک

قـلـب را عـشـق

امـا تـو هـمـه چـيـز را !!

 تنها يک روز در سراسر حيات کافيست

     نگاه از گذشته برگير و بر آن غبطه مخور

     چرا که از دست رفته است

    در غم آينده نيز مباش؛چرا که هنوز فرا نرسيده است

    زندگي را در همين لحظه بگذران

    و آن را چنان زيبا بيافرين که ارزش به ياد ماندن را داشته باشد

       

مي روم... نمي دانم به کجا...
نمي دانم چه زمان پاهايم عزم بازگشت کنند.
نمي دانم وقتي مي روم لبخندي بدرقه ام مي کند يا نه...
نمي دانم وقتي نيستم دلي دلتنگم مي شود يا نه...
نمي دانم وقتي آمدنم دور شود چشمي چشم انتظارم مي ماند يا نه...
هيچ نمي دانم.
تنها مي دانم بايد بروم.
مراقب دلهايتان باشيد...
نکند سرماي پاييز بر دلهايتان بنشيند.
هر چه باشد دلهايتان آنقدر ظريف است که مي ترسم پاييز...
 فداي دلهاي باراني و چشمان بهاريتان.
باز هم مي گويم...مراقب دلهايتان باشيد

عشق به معبود
دوست خوبم وقتي که نيازداري  تا با کسي درد دل کني، تنها با ياد خداوند روحت را تطهير کن، آنگاه به نداي وجودت گوش کن، چه مي شنوي؟ مي تواني صداهايي که ديگران قادر به شنيدن آن نيستند را بشنوي و آنچه را که همه نمي توانند حس کنند را با همه وجود دريابي. اگر چه خداوند را نمي تواني با چشمهايت ببيني، اما با عمق وجودت قادر هستي تا صداي او را در طپشهاي قلبت بشنوي. بگذار ايمان و اعتقاد به خداوند در سختيها ياور تو باشد و قلب خودت را به جاي دلتنگي و غصه با عشق به خدا پر کن. به او عشق بورز و قدم در راه ايمان بگذار. به او به عنوان راهنمايي عادل اطمينان کن. سجده کن و به راز و نياز مشغول شو. قطعا احساس نزديکي بيشتري
به خدا خواهي کرد و طفل درونت آرام خواهد شد. گناهان ادمي را از ادامه مسير متوقف مي سازدهمين حالا خودت را از دست انها خلاص کن و مزرعه دلت را وجين کن. دل خانه خداست هيچ وقت آن را به شيطان اجاره اش نده. هميشه جوري زندگي کن که گويي آخرين روز زندگي توست.

(تنهايي)

آه تنهايي

اي هميشه در کمين من

پشت اين چشمان زردت

از چه لذت مي بري در من؟

...

آسمان آبيست

روزها با پرتو خورشيد مهمانيست

در سکوت خواب من

شبهاي مهتابيست

با خدا هر روز

مي گوييم و مي خنديم

حس خوب زندگي در قلب من جاريست

پس چرا

من سايه ي سرد تو را

هر روز مي بينم؟

...

آه تنهايي

از چه عصيان مي کني در من؟

خسته ام ديگر

خسته از اين طرح پر تشويش

اي هميشه در کمين لحظه ها برخيز

من تو را امروز

با اميد تازه ايي

تدفين خواهم کرد

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟
و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .
از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟
باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من
بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست .
آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟
او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .
از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .
تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .
پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم
زندگي بدون هدفي وجود ندارد .
بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم

غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :

چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .
از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟
او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده
برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد
برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:43  توسط امیر احمدی  | 

ساحل صبوری

 

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه ميخواهد؟

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه ميكنند.پسرك متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند متعجب بود. تا اينكه شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه ميكنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند. به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا هرهنگام كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

این مطلب رو هم خانم ساحل صبوری برامون

ارسال کردند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:40  توسط امیر احمدی  | 

ساحل صبوری

 

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه ميخواهد؟

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه ميكنند.پسرك متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند متعجب بود. تا اينكه شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه ميكنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند. به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا هرهنگام كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

این مطلب رو هم خانم ساحل صبوری برامون

ارسال کردند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:39  توسط امیر احمدی  | 

 

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه ميخواهد؟

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه ميكنند.پسرك متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند متعجب بود. تا اينكه شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه ميكنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند. به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا هرهنگام كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:38  توسط امیر احمدی  | 

مریم

 

ــ اين اشك خشك...آري...مانده است پشت مردمكانم، چيزي چون ابرهايي در قفس پشت پرده هاي چشم

ديري است،ديرگاه زماني است كه نه ميبارد و نه ميشكند، نه مي بارم و نه پايان مي گيرم. ابر شده ام؛ از آن ابر هاي خشك آسمان هاي كوير. خشك و عبوس و عبث، نه گذر مي كنم از خود و نه از اين آسمان،هي...و

نمي دانم خود كه چشمانم به چه رنگ و حال در آمده اند. برمي خيزم يا مي نشينم، نمي دانم! راه مي روم يا ايستاده ام مبهوت، يا خود نمي دانم در كدام كوي - برزن - خيابان يا پياده رو هستم؛ ديگر نمي دانم، هيچ نمي دانم، مي خواهم به ياد بياورم و چه چيز را بايد به ياد بياورم؛خود نمي دانم! نمي دانم، نمي دانم، نمي دانم. آيا هيچ كس نيست؟

این مطلب زیبا رو هم مریم خانم برامون فرستادند

از این که ایشون برای ما مطلب می فرستند بر

خود می بالیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 15:17  توسط امیر احمدی  | 

 

 

 

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزاران سال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سکوت  کرد. به پرو پاي فرشته و انسان پيچيد . خدا سکوت کرد. کفر گفت . خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست خدا سکوتش را شکست و گفت : اما يک روز ديگر هم رفت . تما م روز را به بدو بيراه و جاروجنجال از دست دادي. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن . لابه لاي هق هقش گفت : با يک روز چه کار مي شود کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد. آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستش ريخت و گفت: حالابرو زندگي کن.

اومات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد بعد با خودش گفت وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه ارزشي دارد بگذار مصرف کنم . آنوقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد . زندگي را بوئيد. و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خورشيد بگذارد...

او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد . زميني را مالک نشد مقامي را بدست نياورد . اما..

در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد . ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کردو خنديد و سبک شد . لذت بردو سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت کسي که هزار سال زيسته بود!

 

 این مطلب زیبا رو هم گیتی خانم برامون فرستادند

 

 که از ایشون هم تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 15:14  توسط امیر احمدی  | 

صبا رهنما

 

 Forget about spring


Spring wont? come for you


Even at the time you feel need, it will never come [for you]


In a death, in the darkness, you should be alone, dear


This is rule, and should be done


Any one cant? consider that as something that is gone false


Looking at the artificials may be as the role of them


But the time, that men and woman, totally praise their gods


You can go so sure about that

 ?
You can worship them so on


Releasing me


As freedomچ

 

این مطلب رو هم خانم صبا رهنما برامون فرستادند که

 

از ایشون تشکر می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:28  توسط امیر احمدی  | 

ساحل صبوری

 

دستهامان نرسيده ست به هم...

از دل و ديده ، گرامي تر هم

آيا هست؟

_ دست ،

آري ، ز دل و ديده گرامي تر:

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بي گمان دست گرانقدر تر است.

هر چه حاصل کني از دنيا ،

دستاوردست !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،

دست دارد همه را زير نگين

سلطنت را که شنيده است چنين؟!

شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.

در فروبسته ترين دشواري ،

در گرانبارترين نوميدي ،

بارها بر سر خود ، بانگ زدم :

_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بيستون را ياد آر ،

دستهايت را بسپار به کار ،

کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،

دستها ئي که به هم پيوسته ست !

به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي

دستهايش بسته ست !

دست در دست کسي ،

يعني : پيوند دو جان !

دست در دست کسي ،

يعني : پيمان د و عشق !

دست در دست کسي داري اگر ،

داني ، دست ،

چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !

لحظه اي چند که از دست طبيب ،

گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛

نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !

چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،

پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينائي ،

خواه در ساختن فردائي !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم

سرنوشت بشر است ،

داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است که ما

تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي

دست هامان نرسيده ست به هم !

دست من اما خاليست...

 

 

ليلي و مجنون گــله مـي‌كرد ز مــجنون لــيلي كـه شـده رابـطه ‌مـان ايــميلي حــيف از آن رابــطه‌ي انــساني كـه چنين شد كـه خودت مي‌داني عــشق وقــتي بـشود دات ‌كـامي حـاصلش نـيست بـه جـز ناكامي بـــهرت ايـــميل زدم پــيـشترک جـاي سـابجكت نوشتم : بـه درک بــه درک گــر دل من غـمگين است بــه درک گــر غـم سـنگين است بــه درک رابــطه گـــرخــورده تــرک قـــطع آن هم بـه جـهنم بــه درک آنـــقدر دلـــخورم از ايـــن ايـميلم كــه بــه ايــن رابـطه هـم بـي‌مـيلم مرگ لـيلي نــت و مــت را ول كن همه را جـاي OK كنسل كن OFF كـــن كـــامــپيوتر را جــــانم يـار من باش و ببين من ON ام اگرت حــرفي و پـــيغامي هــست روي كــاغذ بــنويس بــا دست نــامه يـــک حــالت ديـــگر دارد خــط تـــو لـــطف مــكرر دارد كــــرد ريـپلاي به لــيلي مـــجنون كه دلم هست از اين سابجكت خون بـاشه فــردا تــلفن خــواهم كـــرد هـرچه گفتي كه بـكن خـواهم كرد زودتـر پـــيش تــو خــواهم آمــد هي مـرتب به تو سـر خواهم زد راســت گــفتي تـو عــزيزم لــيلي ديــگر از مــن نـــرسد ايـميلي نـــامه‌اي پـــست نــمودم بـــهرت بــه اميدي كــه ســرآيد قـهرت...

 

 

وقتي عشق مي آيد كسي نمي بيند ولي وقتي ميرود همه مي بينند .

اگر در زندگي چاره اي جز سوختن نداري بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

بد ترين شكل تنهايي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

از همه اندوهگين تر شخصي است كه از همه بيشتر بخندد .

وقتي دهكده اي مي سوزد دودش را همه مي بينند اما وقتي قلبي مي سوزد كسي شعله اش را نمي بيند .

اگر روزي قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادي داريم فروشنده خواهيم بود .

نداشتن قسمتي از چيزهايي كه آرزو داريم قسمت پر ارزشي از خوشحالي است .

استاد هنرمند از سنگ آدم مي سازد و مربي بي هنر از آدم سنگ .

هر فاصله اي مي تواند به خوشبختي تبديل شود و هر خوشبختي و سعادتي مي تواند به فاصله تبديل شود .

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است.

 

 

این مطلب زیبا روهم خانم ساحل صبوری برامون فرستادند

که از ایشون تشکر می کنیم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:15  توسط امیر احمدی  |